
ای حسرت دیدار تو در سینهی ما ای عشق تو آبروی دیرینهی ما برگرد غبار دل ما را بتکان زنگار گرفته روی آیینهی ما ترسم چو بیایی و من آن روز نباشم ای کاش که من خاک سر کوی تو باشم دلدار منی یابن الزهرا تو یار منی یابن الزهرا هر کس به کسی نازد و من هم به تو نازم ای کاش که جان بر سر کوی تو ببازم مِیخانه دگر جای منِ بی سر و پا نیست روزیِ منِ خسته چرا کرببلا نیست دلدار منی یابن الزهرا تو مال منی یابن الزهرا یا صاحب الزمان... در بیابانی از عطش لبریز کاروانی غریب میآید از لب هر کجاوهای با آه نالهی یا مجیر میآید کاروانی ز مکه برگشته آمده تا حج تمام کند کعبه دنبال قافله آمد تا به این قبله مستلام کند پای خورشید خسته تاول زد بسکه دنبال قافله بود آسمان با تمام وسعت خویش خاک عبور قافله بود بر تن ناقهها حریر بهشت گرمیه آفتاب بی تأثیر مشکها سرسبیل میبردند بادها تحت امر امیر