
یه عمره از ابر دیدهها بارون خون میبارم به یادِ هجده سرِ به نی، یه عمره بیقرارم یه نیمه روز، پنجۀ خزون، برگ و بارمو چید غروب که شد، هیزمِ مدینه، به خیمه رسید یه ساعتِ بعدش، نه باغِ گُلی بود، نه باغبونش رسیده بود آخر، عقیقِ یمن، دستِ ساربونش توی آتیشِ وحشتِ صحرا دو تا خواهرام زیر دست و پا جلوی چشام جون دادن اونجا *** هنوزم اون سوزِ گریههاش، داره میاد به گوشم یه وقتی حس میکنم هنوز نشسته روی دوشم میگفت داداشی نرسه حرفم، به گوشِ بابا ولی دلم لَک زده برم، روی دوش بابا برم دَمِ گوشش، بگم مگه قهری با من باباجون چشات چرا بسته است، موهات پریشونه، لبت پُرِخون نسیمی شنید سوزِ حرفاشو به سقا رسوند، ماجراهاشو عمو بسته بود چشم دریاشو ***