می زند آتش به قلبم ماجرای نیزه ها
حاج محمود کریمیپسندیدن11
بازدید2.4K
میزند آتش به قلبم ماجرایِ نیزهها دیده میشد محشری از لابهلای نیزهها مصحفی که جای آن بر شانههای عرش بود عاقبت تقطیع شد در کربلای نیزهها نه مکن باور اگرچه گفت عصرِ واقعه دیده میشد پشتِ خیمه ردِ پای نیزهها میشود سرها به نی منظومهای دنبالهدار میرود تا آسمانها نالههای نیزهها میشود فهمید از خون گریههای محفلی پَر گرفته باز قلبی در هوای نیزهها از چه رو خورشید بینِ کوچههای کوفیان گاه بالا بود و گاهی زیر پای نیزهها دختری میگفت با حسرت چه میشد میزدم بوسهای بر حنجرت بابا به جای نیزهها با ردیفِ نیزهها شاعر غزل خوانی نکن آه، میسوزد دلم از هایهای نیزهها ***