
دائما غربتِ دنیا جگرت را سوزاند پیش از این خیمه و حالا، جگرت را سوزاند مردِ سجاده نشینِ شب ویرانه بگو چه بلایی به سرت آمده آقا، جگرت را سوزاند سالیانیست که با گریه فقط مأنوسی دردِ ناموس تو آیا، جگرت را سوزاند دردِ اَلشّامِ تو از زخمِ غرورت پیداست شیون و نالۀ زهرا، جگرت را سوزاند سنگها پشت سرِ هر که به سر میخوردند فکرِ افتادن بابا، جگرت را سوزاند خواهرت خورد زمین و همگی خندیدند خندهها بود که حتی، جگرت را سوزاند نگرانی که کسی را به کنیزی نبرند نالۀ عمۀ تنها، جگرت را سوزاند ***