
ز فرط گریه گرفته صدای تو بس کن خدا کند که بمیرم برای تو، بس کن تمامِ ایل و تبارت فدای دین گشتند تمامِ ایل و تبارم فدای تو، بس کن میانِ خانۀ خود هم حسینیه داری گرفته بوی مصیبت، بنای تو، بس کن چهقدر گریه و ضجه، چهقدر ندبه و آه چه کرده با دلِ تو کربلای تو، بس کن چه آمده به سرت، این چه حالت است آقا نَمور گشته دوباره عبای تو، بس کن قتیلِ روضه و گریه به فکر زینب باش ببین چه کرده همین روضههای تو، بس کن قبول دیدهای اَلشِّمرُ جالِسٌ، آن روز قبول، آه، بمیرم برای تو، بس کن قبول کربوبلا آتشت زده امّا قبول رفته به غارت ردای تو، بس کن قبول هر کسی آمد تو را به سخره گرفت کسی نداد به دستت عصای تو، بس کن نگو که شد سپرت عمّهات میانِ حرم نگو که خورد زمین پیش پای تو، بس کن تو را به مادرِ پهلو شکستهات زهرا زِ فرطِ گریه گرفته صدای تو، بس کن شاعر: علیرضا خاکساری