
چندیست که گمگشتۀ در نیمۀ راهم بستهست همه پنجرهها رو به نگاهم حس میکنم آیینۀ من تیره و تار است بر روی مفاتیحِ دلم، گرد و غبار است از بس که مناجاتِ سحر را نسرودم سجادۀ بارانی خود را نگشودم پای سخنِ عشق، دلم را ننشاندم یعنی چه سحرها که ابوحمزه نخواندم ای کاش کمی کم کنم این فاصلهها را با خَمسه عَشر طی کنم این مرحلهها را بر آن شدهام تا که صدایت کنم امشب تا با غزلی عرضِ ارادت کنم امشب ای زینتِ تسبیح و دعا زمزمههایت در حیرتم آخر بنویسم چه برایت اعجاز کلامِ تو مزامیرِ صحیفهست جوشیده زبور از دلِ قرآن به دعایت در پردۀ عشاق تو یک گوشه نشستهست صد حنجره داوود در آغوشِ صدایت من کمتر از آنم که به پایِ تو بیافتم عالم همه سجاده شد افتاد به پایت از بس که ملک دور و برت پر زده، گشتهست پیراهنِ افلاک پر از عطرِ عبایت چون ریخت خدا در رگِ تو خونِ خدا را بر دوش گرفتی عَلمِ کربوبلا را ای خطبۀ طوفانی تو شورِ قیامت در معرکه خون کرده به پا تیغِ کلامت با خطبۀ تو تا به ابد کربوبلا ماند ویرانهای از کوفه و از شام به جا ماند یعنی زِ خدا تا که نشان هست به عالم دستانِ علی را نتوان بست به عالم بند آمده راهِ نفس از بغضِ گلویم بگذار بگریم کمی از شام بگویم مردان همه وحشی و زنان هندِ جگرخوار اولاد پیمبر وسطِ کوچه و بازار وقتی تو شدی کافر و این قوم، مسلمان بر نیزه شکستن سرِ قاریِ قرآن در کوفه شکستید، ولی زیرِ لب آرام گفتید که از شام که از شام که از شام ***