
منِ پرده نشین را محمل بیپردهای دادند به هر جا رد شدم سنگ از دست رهگذر خوردم منی که سایهام را مردم کوچه نمیدیدند منی که شش برادر داشتم حالا نظر خوردم برای دلخوشی کودکان نیمه جانت بود در این یکسالو اندی لقمه نانی هم اگر خوردم به نان کوفهو خرمای کوچه لب نزد زینب به کوفه هرچه خوردم من، هم از بغض پدر خوردم شب شام غریبانت، ازین خیمه به آن خیمه برای هر یتیمی که سپر گشتم، سپر خوردم نمیدانم که میبینی، که جایی را نمیبینم غروبی داشتم میرفتم از خانه، به در خوردم تو و این پیرهن پاره، منو این چادر پاره تو سنگ از صد نفر خوردی، من از صدها نفر خوردم *** من به شما یک جان ناقابل بدهکارم چیزی از این بهتر نبود، آخر نیاوردم این خانواده نوکرانش محترم هستند من بیطهارت نامی از قلبم نیاوردم من هر که را آوردم اینجا از غلامان شما بود یعنی در این خانه جز نوکر نیاوردم تکلیف این دل را که آوارس روشن کن یعنی که تکلیفی از این بهتر نیاوردم خیلی دلش میخواست یک شب کربلا باشد من آرزوی مادرم را بر نیاوردم کوه گناهی را به کاهی گاه میبخشد آخر من از کار شما سر در نیاوردم *** تا به کِی دامن آتش زده خاموش کنم دستهایم همه تاول زده آخر چه کنم به خدا عمه شدن دردسرش بسیار است دست تنهایمو با این همه دختر چه کنم رفتیو بعد تو از من چه دلی سوزاندن حال با دل سوخته از داغ برادر چه کنم ***