از ده آباد ما ویرانه میماند به جا

از ده آباد ما ویرانه میماند به جا

[ حسن حسینخانی ]
از دِه آباد ما ویرانه میماند به جا
اخرش از نام ما، افسانه میماند به جا

هر کسی فانی نشد در عشق باقی هم نشد
درمیان سوختن، پروانه میماند به جا

آنقّدّرها آمدندو آنقّدّرها میروند
سالهای سال این میخانه میماند به جا

خانۀ قبر من این ویرانه را آباد کن
ور نه از این خانه‌ها ویرانه میماند به جا

بعد مردن خاک ما را وقف این میخانه کن
لااقل از خاک ما پیمانه میماند به جا

نام نه، تصویر نه، هر آنچه که داریم نه
از من‌و تو نالۀ مستانه میماند به جا

هر کجا رفتیم صحبت از رسول تُرک بود
بیشتر از عاقلان، دیوانه میماند به جا

***
گِل مردم به ما چه مربوط است

گِل ما را آفرید حسین
حج نرفتیم کربلا رفتیم

کعبه را سمت ما کشیدحسین
در راِزای دو قطره خون گلوش

از خدا خّلق را خرید حسین
آنقّدّر دادزد ته گودال

تا به داد خلق رسید حسین
نیستم سرگرم سجاده خودم فهمیده‌ام

آخرش خدمت درِ این خانه میماند به جا
جان تو این کوچه گردی‌ها به جان ما نشست

لذتی که پشت این در داشت سجاده نداشت
آنکه میماند در این خانه در آخر فاطمس

یرود مهمان‌و صاحبخانه میماند به جا
پا به پای غم، سینه میزنم

دل میدم ولی، دل نمیکنم
کافیه یه شب ترنشه چشام

دیگه از خدا مرگم‌و میخوام
گریه تو هیئت با من با من

دادن عزت با تو با تو
قصد زیارت با من با من

نامۀ دعوت با تو با تو
سایۀ تو رو، رو سرم دارم

خیلی خاطره، از حرم دارم
هر چی قسمته رو دو تا چشام

اما کاش میشد، اربعین بیام
عمریه خدمت با من با من

لطف بی‌منت با تو با تو
طی مسافت با من با من

نامۀ دعوت با تو با تو
جون مادرت، گُل پسر بخواب

قول میدم بهت، پیدا میشه آب
فکر کنم عمو، الآنا بیاد

رفت به بچه‌ها، قول آبو داد
اشک ریختم جلو دخترا

تا بشم اب وضوی دخترا
اگه صدتا پسرم بهم بدن

فدای یه تار موی دخترا
ای رنگ پریده، لای لای مادر

یکی شنیده، لای لای مادر 
که عمو جونت، لای لای مادر

به آب رسیده، لای لای مادر
یه تکون بخور، تو پرنده‌ای 

تا یقین کنم، هنوز زنده‌ای
با یه ذره آب، فوری شاد میشی

یعنی می‌بینم، که دوماد میشی
بوسیدنت رو من دوست دارم

خندیدنت رو من دوست دارم
مثل تمومی مادر‌ها

دویدنت رو من دوست دارم
از صدای تیر فهمیدم که شدت داشته

از سر برگشته فهمیدم که سرعت داشته
زیر چشمی‌های بعد از تیر ثابت میکند 

حرمله با شمر بدجوری رقابت داشته
آنچنان آغوش وا کرده است تیر از دور که

با گلوی تو انگاری رفاقت داشته
گر قیامت میشد از این فاجعه جا داشت چون

کودک شش ماهه قد تییر قامت داشته
با سه تا انگشت حنجر را گرفته گوییا

تیر از زیر گلوی طفل حاجت داشته
بعد از آنکه خون اصغر رفت سمت آسمان

پس هوای کربلا هم حکم تربت داشته
هر کی گوشش به حرفای منه

دیگه از تشنگی فریاد نزنه
بچه‌ها دست بابام خونی شده

گمونم شیشماهه قربونی شده
***

پربازدید ترین شعر روضه حسن حسینخانی محرم و صفر محرم

پربازدید ترین شعر روضه محرم و صفر محرم

محبوب ترین محرم و صفر محرم

محبوب ترین حسن حسینخانی

نظرات