
از عالم لاهوتیان شد با خبر فضه سبقت گرفته تا خدا، از هر نظر فضه اکسیرِ عشق فاطمه، مس را طلا میکرد پس کیمیاگر بود در چشمِ هنر، فضه خدمتگذار خاندان آل عترت شد تا بست از شهر خودش، بار سفر فضه مادر، کنیزیِ شما هم قیمتی دارد شد قسمت اسماء، اما بیشتر فضه وَاللهِ در کوچه اگر میبود همراهت سیلی نمی خوردی تو و، میشد سپر فضه شیرِ حلال مادرش، کارِ خودش را کرد خیلی کمک حال تو شد در پشت در، فضه وقتی که فریاد لبت، فضه خُذینی شد فضه خودش هم داد زد، ای خونجگر فضه هر روز زخم بسترت را، شستشو میداد با دردِ پهلوی تو میشد دردِ سر فضه چون شمع سوسو میزدی و، با دل مضطّر دورِ تو میگردید هرشب تا سحر، فضه