نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

بیابان پر فراز و پر نشیب است
حسینیها عزیز فاطمه خیلی غریب است
یا صاحب الزمان ...
* * * *
بابا تویی یا خواب میبینم؟
امشب که شام غصّهها سر شد
بعد از گذشتن از چهل منزل
ویرونهی ما هم منوّر شد
پس نوبت ما هم رسید آخر
میخوام تو آغوش سرت باشم
دیدم که تو دلتنگ زهرایی
گفتم شبیه مادرت باشم
اینجا که میبینی شباش سرده
گرمای روزاش مثل آتیشه
اون گوشه اون خاکا رو میبینی
اون رَختخواب دخترت میشه
دور و برت رو خوب تماشا کن
اینجا خرابه بود، خونهم شد
اون لکّههای قرمز رو خاک
اون جانماز عمّهجونم شد
تو این خرابه کار من هر روز
یا بغض و گریه یا بهونهت بود
اونورتر که اون دیوار خیسه
شبها برای من جای شونهت بود
شبها با درد پهلو صبح میشه
روزام با سیلی غروب میشه
دستام، چشام، پاهام، سرم، گوشام
بابایی چیزی نیست خوب میشه
اون شب که ما از کربلا رفتیم
گفتن سرت یه جای دور بوده
گفتن که تو پیش خدا بودی
حتماً خدا هم تو تنور بوده
چیزی نپرس از کربلا تا شام
سخته بگم از اون همه آزار
بابایی من دیگه سهسالهم نیست
یک عمر شد رفتن تو اون بازار
سخته بگم از قصّهی زخمام
واسه تو که دریای احساسی
راستی بابایی بین این مردم
کسی به اسم زجر میشناسی
من گُم شدم اومد سراغ من
موهام شد بیشتر پریشونت
گفتم عمو، سیلی زد و بعدش
با طعنه گفت این هم عموجونت0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد