نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

چون آفرید صورت تو صورتآفرین بر آفرینش تو به خود گفت آفرین هرکس که دید چهرهی جانپرور تو گفت بر صورتآفرین و بر این صورت آفرین ******* همین که باز نگاهم به آن نگاه افتاد کسی درون دل من پیاده راه افتاد هر آنچه راه به جز راه عشق بسته شده سکوت شاعری واژهها شکسته شده درون قافیهها اشتیاق میبینم کنار دفتر شعرم بُراق میبینم سوار جادهی رویا سرِ سفر دارم شبانه نیت فتح قمر به سر دارم در اوج عشق و جنون خویش را که رد کردم در آسمان عالی ماه را رصد کرد نگاه تشنهی این تشنه ماهباران شد جنون سرکِش دیوانعهای دو چندان شد رها از این قفس خاکیم کنید امشب که کار شعر به دیوانگی کشید امشب (میان قافیهها بیقرار مجنونم) ۲ به یاد او صد و سی و سه بار مجنونم به غیر ماه کسی را نمیشناسد دل چگونهام که سر از پا نمیشناسد دل به او ارادت خاصی من از ازل دارم منی که روی زبان لهجهی غزل دارم بر آن شدم که پر از شور مثنوی باشم به شوق شمسِ جمالِ تو مولوی باشم چه عاشقانه و زیبا خدا کشیده تو را چه شاعرانه و بینقص آفریده تو را که در شکوه تو معنا کند رشادت را چرا که ریخته در قامتت قیامت را تمام هستی خود را خدا به نامت زد و روی دست تو با بوسهای علامت زد شکوه عشق فقط با تو راه میآید چقدر کِسوَت سقا به ماه میآید شمیم یاس چه دستی کشیده بر مویت که عطر فاطمه دارد حریم گیسویت چگونه وصف شکوه تو را کنم وقتی مدام دست خدا بوسه زد به بازویت ز برق چشم تو احساس میکند دشمن به ذوالفقار گره خورده تیغ اَبرویت سوار توسَن خورشید هم اگر باشی کشیده میشود اما به خاک زانویت چونان عمیقی و دریادلی که کشتی عشق میان معرکه پهلو گرفته پهلویت تمام عمر تو وقف حسین شد یعنی نبوده غیر خدا مقصدی فرا رویت خدا گَواست که هنگامهی علمداری تمام عرش خدا را به وجد میآری در آسمان وفا مَشک آرزوها را بعید نیست به دندان خود نگه داری قسم به حضرت زهرا که در قیامت هم شفیع ما همه دست تو میشود خدا مرا بکشد آه مَشک خالی شد و آب حسرت از آن چشمها شد جاری قسم به نام بلندت، قسم به مشک و عَلم هنوز تشنهی لب های توست علقمه هم همیشه تشنهی ساقی شدن قشنگتر است و از تو کرب و بلا خواستن قشنگتر است دلم هوای حرم کرده یا ابوفاضل مرا دوباره ببر کربلا ابوفاضل
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد