نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

(بِنَفْسی أنت ای سر تا قدم ایثار و آقایی) ۲ جمالت با نگاه یوسف زهرا تماشایی حیا را تا صف محشر حیا از گردش چشمت خجالت میکشد از ماه رخسار تو زیبایی تمام روزها ای کاش بودی چهارم شعبان که میکردی تو با خورشید حُسنَت عالم آرایی گرفته در بغل ام البنینت دم به دم گوید که عباس من از روز ولادت هست زهرایی امیرالمؤمنین نفس نبی بوسیده دستت را که این دست است روز رزم یک لشکر به تنهایی تو ای سر تا قدم غیرت چه کردی در دل دریا که بر لبهای خشکت چشم غیرت گشته دریایی به جز تو ای علی خصلت ندارد هیچ فرمانده مقام پاسداری و علمداری و سقایی تو هم باب المراد عالمی هم أشجعُ النّاسی تو عباسی تو عباسی تو عباسی تو عباسی بِنَفسی أنت ای دست علی در آستین تو شجاعت سجده آوردست بر خاک زمین تو کیام من تا فداییِ تو گردم ای که در وصفت بِنَفسی أنت فرموده امام راستین تو از آن رو سجده میبالد به خود تا دامن محشر که نقشش مانده ای روح عبادت بر جبین تو سزد بر خود ببالد تا قیامت ظهر عاشورا به یاد دست و تیغ و حملۀی فتحُ المبین تو امیرالمؤمنین دست خداوند است و میبینم که جای بوسهاش مانده به دست نازنین تو امامت پیش رو خیزد ادب پشت سرت آید شرافت در یسار تو شجاعت در یمین تو تو آن عبد خداوندی که در دامان گهواره تَوَلای حسین بن علی بودست دین تو اگر اذن شهادت میگرفتی از امام خود به دشت کربلا خون میگذشت از صدر زین تو درود تشنگی بر لب سلام آب بر خاکت که گردد تا قیامت بحر دور تربت پاکت سلامُالله بر دستی که با آن در صف محشر شفاعت میکند از شیعیان صدیقۀی اطهر اگر زهرای مرضیه تو را فرزند خود خوانده یقین دارم به فرزندی قبولت کرده پیغمبر سزد جبریل هنگام نبردت ظهر عاشورا برآرد از جگر پیوسته فریاد هوَ الحیدر تو داری از امیرالمؤمنین ارث شجاعت را تو بردی از همان اول ادب را ارث از مادر تو و بابت امیرالمؤمنین هستید دو ساقی تو سقای بیابان بلا او ساقی کوثر بسا عاشق شنیدم در همه دوران عمر خود خدا داند ندیدم عاشقی را از تو عاشقتر گرفتی چون علم بر دوش خود انگار میدیدم امیرالمؤمنین آورده رو در قلعۀ خیبر چگونه حمله آوردی که دشمن شد ثنا گویت سلام میثم بی دست و پا بر دست و بازویت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد