نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

چرا قهری؟ مگر تقصیر دارم؟ به جایت بر کفم ، زنجیر دارم ... کف آبی فقط خوردم عزیزم ... بیا از نیزه پایین ؛ شیر دارم ... دلم میل دو ابروی تو دارد ... ببین که شانهام ، موی تو دارد ... در آغوشم فقط پیراهن توست ... لباس تازه ات بوی تو دارد ... نمیآید پس از توخواب ؛ ای کاش ... که می مردم من بیتاب ؛ ای کاش ... دوباره شیر آوردم ولی حیف ... نمیخوردم پس از تو آب ؛ ای کاش ... مرا آزار با زنجیر میداد ... به من نان خشک با تحقیر میداد ... زن شامی مرا سوزاند وقتی ... کنارم ، طفل خود را شیر می داد ؛ ای نازنینم ... دوباره روضه میگیرم ، عزیزم ... در این ویرانه می میرم، عزیزم ... دوباره حرمله رد شد از اینجا ... دوباره خشک شد شیرم، عزیزم ... نگفتند آه ؛ داغ بچّه دیده ست ... نگفتند از بلا، پشتش خمیده ست ... ولی گفتند این تازه عروسان ... عروس فاطمه ، مویش سفید است ... گل یاس مرا از ساقه بستند ... مرا با ریسمان بر ناقه بستند ... نمیماندی به نیزه ؛ چاره کردند ... سرت را با نخ قنداقه بستند ... چه حسرتها چشیدم ؛ بچّه ام را ... چه سختیها کشیدم ؛ بچّه ام را ... کنار بچّههای نیزه دارش ... به روی نیزه دیدم ، بچّه ام را ... فقط لالا کنم ؛ لالا بخوابی ... ندارم غصّه دیگر تا بخوابی ... از آغوشم جدا گشتی و رفتی ... که روی سینه ی بابا بخوابی ... نه رحمی بر پدر، نه شرم کردند ... بساط غارتش را گرم کردند ... برای آن که راحت تر بخوابی ... زدند و سینه اش را نرم کردند ... به سر شد خاک عالم ، نیزه رد شد ... به پشت خیمه دیدم ، نیزه رد شد ... به دنبال تو میگشتند در خاک ... چنان زد ، از تنت هم نیزه رد شد ... به پشت خیمه ام ، قلبم گرفته ... تمام چهره ام را غم گرفته ... ز بس نازی که تیری با سه شعبه ... در آغوشش ، تو را محکم گرفته ... عبا را روی تو افکند بابا ... دلش را از غمت آکند بابا ... چنان با تیر چسبیدی به قلبش ... تو را از سینه ی خود کند بابا ...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد