نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آن خیمه که بهشت، دخیل است بر درش آتش گرفت چون جگرِ آبآورش از خیمهها هنوز به عباس میرسد آهِ رباب و گریهی نوزاد مضطرش بودند دیو و دَد همه سیراب و میمکید اصغر ز قحط آب سرانگشت مادرش بعد از سهشب گرسنگی و گریه و عطش جانی نمانده بود در اندام لاغرش گهواره جایگاه سخنرانیاش نبود دست حسین گشت بلندای منبرش تشویق کرد حرمله را لشگر یزید وقتی علی به سمت عقب پرت شد سرش وا شد گلوش قبل زبان باز کردنش رفت و «پدر» نگفت علیاصغر آخرش خون ذبیح ریخت روی سینهی خلیل حالا که میدهد خبرش را به هاجرش؟ هنگام دفن کردن شش ماههی حرم افتاد یاد محسن مظلوم و پرپرش (از او چه مانده بود که بیرون کشیده شد از قبر در مقابل چشمان مادرش) ۲ از صبح تا به شب به نوک نیزه خیره و شب تا به صبح طفل خیالی است در برش
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد