
والشّمس ، همان طلعت نیکوی حسین است ... و اللیّل ، سواد گره ی موی حسین است ... حاجی ! زکجا میطلبی کعبه ی دل را ... سوگند به حقّ ؛ کعبهی دل ، روی حسین است ... جنّت که بُود رایحه اش ، رایحه ی عشق ... الحق که معطّرشده ی بوی حسین است ... جبریل امین ، فخرکنان از ازل الدّهر... در کنگره ی عرش، ثنا گوی حسین است ... آن رقعه که ثبت است در او، حکم شفاعت ... از روز ازل ، بسته به بازوی حسین است ... خود را مزن ای شیعه به این سو و به آن سو ... سویی که بود سوی خدا ، سوی حسین است ... تأسیس شفاخانه به صحرای بلا زد ... خاکی که کند معجزه ، داروی حسین است ... نازم به غلامی که به هنگام شهادت ... از لطف ، سرش بر روی زانوی حسین است ... دشتی ست تماشایی و پرجاذبه ، آن دشت ... زیبا پسری هست که آهوی حسین است ... هر پادشهی ، صاحب اردو و سپاهی ست ... یک طفل رضیع ، زینت اردوی حسین است ببین به اینو به آن ، رو زدم ؛ نشد بابا ... به شمر تا به سنان ، رو زدم ؛ نشد بابا ... به قدر یک کف دست ، آب هم نمی خواهی ... برای کمتر از آن ، رو زدم ؛ نشد بابا ... برای آن که مرا حرمله زند نه تو را ... به او، به تیر و کمان ، رو زدم ؛ نشد بابا ... مقابل من و تو، آب را به اسبش داد ... ببین که پیر و جوان سپاه میخندند ... علی به پیر و جوان ، رو زدم ؛ نشد بابا ... بگو به مادر خود ، کم نذاشت بابایت ... بگو به قدر توان ، رو زدم ؛ نشد بابا ...