نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

من آن حِرم که حریت عطا کردست مولایم مخوانیدم دگر حُر یزیدی، حُرِ زهرایم اگرچه ذرهام، در دامن پر مِهر خورشیدم اگرچه قطره بودم، وصل دریا کرد دریایم اگر دامان مِهرش را بگیرم، اوفتد دستم گر از کویش گذارم پای بیرون، بشکند پایم به خودگفتم که شاید از کّرّم بخشی گناهم را ندانستم که در نزد حبیبت میدّهی جایم اگر عباس گوید دستو سر سازم به قربانش وگر اکبر پسندد کشتۀ آن قد و بالایم ز چشمم اشک خجلت بود جاری، بخت را نازم که هم بخشید، هم اذن شهادت داد مولایم تمنایم فقط این است از ریحانۀ زهرا که با خون جّوینم آبرو بخشد به سیمایم صدای گریۀ اصغر ز قحط آب آبم کرد لب خشکیدۀ عباس آتش زد به اعضایم چه بیرحمید اهل کوفه، من با چشم خود دیدم تّرّک خوردّست از حُرم عطش لبهای آقایم تماشاییست لبخندم اگر با چشم خود بینم که مولایم کند با پیکر خونین تماشایم بسوزید و خاکستر کنید از پای تا فرقم من آن پروانهای هستم که از آتش نیست پروایم ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد