
بر زمین میایستی، از ماه کمتر نیستی روشنای چیستی، در حد باور نیستی کیستی ای ناب، در ابعاد دفتر نیستی کیستی با هیچ مضمونی برابر نیستی کیستی گر معنی الله اکبر نیستی شعر نازل شد ولی دفتر به شک افتاده است مینویسم اکبرو جوهر به شک افتاده است آسمان، خورشید، ماه، اختر، به شک افتاده است در میان معرکه لشگر به شک افتاده است کیستی تکبیر میگویی، پیمبر نیستی مرگ دارد با دم تیغت تفاهم میکند مرد جنگی با نگاهت دستو پا گم میکند جسم خود را بر زمین بیجان تجسم میکند ای که با هر اخم تو لشگر تلاطم میکند کیستی هو میکشی ای مرد حیدر نیستی آمدیو وحشت تکرار دارند از علی انتظار ضربتی دشوار دارند از علی خاطراتی زخمیو خونبار دارند از علی این جماعت کینۀ بسیار دارند از علی کاش میگفتی امیر بدرو خیبر نیستی تاختیو دستو پا از هم جدا کردیو بعد هر کس آمد تیغ را در سینه جا کردیو بعد پشت هم صد جسم را بیجان رها کردیو بعد پیش چشم کورشان محشر به پا کردیو بعد بر دهانش خاک هر کس که گفت حیدر نیستی آن زمانی که سراغت را دل لیلا گرفت اسب بین کینهها رفتو دل دنیا گرفت هر که یک تکه سهمش بودو سهمش را گرفت هر چه میشد در تنت شمشیرو خنجر جا گرفت حیف شد اندازۀ این حجم خنجر نیستی باد زد در دشت، کاغذهای دفتر شد تنت جای ثبت یادگاریهای لشگر شد تنت چند لحظه طی شد، یک شکل دیگر شد تنت کم شدو هی کم شدو آنقدر کمتر شد تنت من به شک افتادهام، آیا تو اصغر نیستی ***