
آمد کمان کند که دو تا تیر آخرش یک دّم سپر شوند برای برادرش خون عقاب در جگر شیرشان پر است از نسل جعفرندو علی، این دو لشکرش این دو ز کودکی فقط آیینه دیدهاند آئینهای که آه نسازد مُکّدّرش وا حیرتا که این دو جوانان زینباند یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش با جانو دل دو پاره جگر وقف میکند یک پاره جای خویشو یکی جای همسرش یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش مشغول عِطر و شانه زدن دست دیگرش چون تکیهگاه اهل حرم بودو کوه صبر چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت تا که خدا نکرده مبادا برادرش زینب همان شکوه که ناموس غیرت است زینب که در مدینه قُرُق بود معبرش زینب همان که فاطمه از هر نظر شدست از بس که رفته این همه این زن به مادرش زینب همان که زینت بابای خویش بود در کربلا شدند پسرهاش زیورش گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات وقتی گذشته بود دگر آب از سرش ***