نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

محضر آب، دَم از پاکی دریا نزنید محضر خاک، دَم از وسعت صحرا نزنید تا زمانی که ندادید ضرر پای نگار لاف بیهودهی عاشق شدن اینجا نزنید آسیابِ که شدم؟ مسئلهی حسّاس است پس به سینه به جز از سنگ تولّی نزنید دردِ معشوق چه بهتر که به درمان نرسد هر چه آمد سرتان، رو به مداوا نزنید فقر خوب است که همشانهی عزّت باشد مستمندید اگر جز درِ آقا نزنید حرف تقوّا و بصیرت به میان است اگر حرفی از چشم سیاه و قد رعنا نزنید گر چه خوب است رُخَش نُقل منابر بشود حیفِ عبّاس که توصیف به ظاهر بشود عِلم انساب به کار آمده این بار زیاد که بیفتد سر ما محضر دلدار، زیاد ذوالفقارِ دودَم امروز سه دَم خواهد شد بس که در خانهی مولا شده کرّار، زیاد هر چه دارد پسر، از دامن مادر دارد ارث بر دست از این فاطمه ایثار، زیاد یکتنه میرود و صد تنه برمیگردد معجزه سر زده از او دَم پیکار، زیاد ناامیدی دَم این خانه ندارد معنا باز خواهد شد از این دل گرهِ کار، زیاد بهر پابوسیاش امشب همه نوبت دارند رسد از تیغِ کجَش مژدهی دیدار، زیاد چشم صفین همین که به نقابش افتاد پانزده مرتبه لا حول وَ لا را سر داد مرد جنگ است ولی اُنس به خلوت دارد مثل شوقش به خطر، شوق عبادت دارد نوری از آیهی تطهیر به او هم تابید مطمئنیم که این آینه عصمت دارد مَحرمِ یا ولدی گفتنِ زهرا شده است جای شک نیست بگوییم سیادت دارد مرگ بازیچهی یک حملهی مردانهی اوست شیر، آخر مگر از معرکه وحشت دارد؟ چند گامی همه جا دورتر از آقا بود قد بلند است و از این حال خجالت دارد شانهی کعبه به پایش چقَدَر بوسه زده تا ببینند همه شأن ولایت دارد خطبهای خواند بگوید شرف کعبه زِ چیست تا خداییِ خدا، آبروی کعبه علیست نخلها دردسری شد ثمرش را بزنند دو نفر از دو طرف بال و پَرش را بزنند همه از چهار طرف روی سرش ریختهاند همه اینجا پیِ اینند سرش را بزنند دست اگر نیست ولی تیغ نگاهش مانده تیرها آمده چشمان ترَش را بزنند مَشک را داده به دندان که به خیمه برسد وقت آن است لب شعلهوَرش را بزنند آخر این میر علمدار غروری دارد نکند این که غرور جگرش را بزنند هدف از کشتن عبّاس، حسین است حسین تا که اینجور، توان کمرش را بزنند عَلم افتاد و کنارش بدنی هم افتاد مثل آقا وسط خیمه، زنی هم افتاد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد