نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شعله را حُرم نسیم، آخر بلندش میکند نالهها را، سوز نوحهگر بلندش میکند روی نفسَت کار کن، تا که نفس پیدا کنی بوی مِی را خُم می پرور، بلندش میکند اشک مرغ بال و پر سوزاندهی جان مرا مثل ققنوسی ز خاکستر، بلندش میکند قطرهی اشک میان روضهها، آب شفاست فترس این دردانه را، با پر بلندش میکند بانیه گرمیه بازار زولیخا، یوسف است نام هر دلداده را دلبر بلندش میکند کار هر افتاده از پایی به دست مرتضی است ذکر یا مولا علی حیدر، بلندش میکند طفل سهل انگار، وقتی که زمینی میخورد زودتر از دیگران، مادر بلندش میکند هر کسی با سر به زیری، رد شد از زیر علم فاطمه صبح قیامت، سربلندش میکند ما به جارو کردن فرش حسینیه، خوشیم گرد بیت شاه نوکر را بلندش میکند آنقدر که پیش من اسم پدر آوردهاند گریهام را بچههای شام، درآوردهاند من چطور آغوش گرفت را شناسایی کنم بر طبق، بابای مفقودالاثر آوردهام عمه میسوزد دلش، موی قشنگم سوخته باز دختر بچهها، سنجاق سر اوردهاند بی تعارف راستی بابا گرسنه نیستی آب و نان خشک، آنهم مختصر آوردهام مردم این شهر، مهمانیهای خود را میزنند چوب تر را هم کنار تشت زر، آوردهاند مبهم شده مانند تصویر تو تصویرم تو کشتهی اشکی و من، اشک است تقصیرم آسان گرفتی امتحان عشق را از من آغوش خود را باز کن، من سخت میگیرم جز گیسوان سوخته، شاهد نیاوردم من شمع دنیا امدم، پروانه میمیرم من با تو آخر سر سر یک سفره مهمانم تو بوی نان داری و من از زندگی سیرم شانه به مویم میزنم اما گره خورده با گیسوان سوخته، هرروز درگیرم دیشب کسی خرما و نان اورد، رد کردم گفتم به او خیلی کتک خوردم، دگر سیرم طی شد تمام کودکیهایم کنار شمر حالا سراغم امدی، حالا که من پیرم من گریه کردم جای من عمه کتک خورده خسته شدم از بس که اینجا دست و پا گیرم هر جا سراغت را گرفتم، زجر من را زد خوب است اینجایی، سراغت را نمیگیرم من که گرفته گیسویم دست عوالم را موی مرا پیچیده دستش، محض تأخیرم هفت سالهها دندونشون میفته من که فقط سه سالمه، بابایی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد