سنگ تمام در همهعالم گذاشته دنیا اگرچه وقت غمش، کم گذاشته اصلاً نظر به خلوتی مجلسش مکن او هرچه داشت، پای محرّم گذاشته او هم برای حضرت صاحبزمان ما ارثیه، اشک و بیرق و پرچم گذاشته فرموده: فاطمه است امام امامها پا جای پای فاطمه، محکم گذاشته آه ای جگر! چه دیدهای در سینهی امام با زهر، رووی زخم تو مرهم گذاشته میشد گمان نمود چه زهری چشیده است رنگ عزیز فاطمه، وقتی پریده است حالا که زهر آمده آتش بهپا کند وقتش رسیده مادر خود را صدا کند او آب میشود به تقاص حسنشدن او عزم جزمکرده، خودش را فدا کند بر سینهی نیاز کسی دست رد، نزد غربت، چگونه دامن اورا رها کند کوچکترین اشاره به دندان، اهانت است کاش این قدح ز لرزش دستش، حیا کند یکعمر روضهخوان حسین شهید بود تا سامرای غمزده را کربلا کند یک شاه کمسپاه که با خیل اشک و آه اورا رسانده است به گودال قتلگاه اورا ز خویشبرده دگر یاد کاروان آتش رسیده است به سیمای دختران فصل بهار طی نشده، آمده خزان رفتند رووی نیزه عزیزان، جوانجوان خون حسین، رووی عقیقش نشسته است انگشتری که رفته به دستان ساربان خیری ندیدهاند ز چشمان حرمله شر میچکد ز گوشهی پیمانهی سنان در ورطهی تلاطم اهل جفا ببین کشتی شکستخورده و طوفان خیزران زینب هزارمرتبه آنروز جان سپرد وقتیکه چوب بر لب و دندان شاه خورد