نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

زینب شدهام چون گهری فاضله دارم از سیرت زهرا و علی شاکله دارم من دختر کرارترین مرد جهانم شیران جگردار در این قافله دارم قربانی من را نپذیرفتی و حالا خیلی سر این غصه ز دستت گله دارم این دو بروند از حرمم مسألهای نیست من با غم تنهایی تو مسأله دارم دایی شدهای تا که بیفتند به پایت بگذار بیفتند به خون حوصله دارم نگذار بمانند و ببینند که در شام بر دست ورم کردۀ خود سلسله دارم بهتر که نباشند و ببینند دو طفلم تنها شدم و پای پُر از آبله دارم جان میدهم ای یار سرافکنده نباشی در خیمه میروم تا که تو شرمنده نباشی من با خبرم از جگر عون و محمد بنشین و نظر کن جگر عون و محمد جز فکر تو یک لحظه میان سرشان نیست عشق است فقط در نظر عون و محمد سردار حریم دل خواهر بهسلامت نذر سرت ای عشق، سرِ عون و محمد حاشا که بگیرد به پرت تیزی سنگی تا هست به تن بال و پر عون و محمد آنقدر دلم سوخته است از داغ جوانت سهل است برایم خبر عون و محمد این بار سپردم که اباالفضل بیاید جان من دلخون به بَرِ عون و محمد هر قدر در اینجا سرشان سنگ بریزند در شام سر مادرشان سنگ بریزند ای وای از آن دم که در انذار میافتند در دام پر از حیله اشرار میافتند تشنه شدن و همهجا تار شد اما یاد عطش قافلهسالار میافتند گفتند علی ضربه به فرق سرشان خورد با فرق شکسته صد و ده بار میافتند نیزه که میان بدن و سینهشان رفت یاد دل سنگ نوک مسمار میافتند وقتی که چشیدند فشار سُم مرکب یک مرتبه یاد در و دیوار میافتند آنقدر به هم ریخته شد پیکر این دو بین گذر دوش علمدار میافتند من مِهر برادر به جهانی نفروشم رخصت بده من هم زره رزم بپوشم ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد