دویدم با چه ذوقی کولهبار عشق را بستم قدم برداشتم دیدم میان مشهدت هستم دل تاریکِ من دارد به سوی ماه میآید فقیری لابهلای زائران شاه میآید به یاد قبلهگاهِ مرقدت بستم صلاتم را دم بابُ الجَواد از یاد بُردم مشکلاتم را عجب حال خوشی دارم امین الله میخوانم نشستم روبهرویت " آمدم ای شاه " میخوانم بزرگِ کشورِ ما، آبروی مُلک ایرانی رعیّت دور تو جمعاند، سلطان خراسانی شب از وَالشَّمسِ رویِ تو به پستو میرود هر روز کنار گنبدت خورشید از رو میرود هر روز کبوترزادهام، دلواپس گندم شدم آقا من آن طفلم که بین صحنهایت گم شدم آقا خودت شور جوانی را به من دادی سرِ پیری دلم را مثل کفش کهنهای تحویل میگیری در این آئینهها تکرار شد فریاد ایمانم: رضا جانم، رضا جانم، رضا جانم، رضا جانم چه می خواهد شهیدی که ببیند همجوار توست چه خوشبخت است آنکس که مزارش در کنار توست رها کردی پَرَش را از اسارت، گفتی آزادی پس از یک عُمر خدمت، مُزد نوکر را چه خوش دادی سپردی دستِ خادمها سیاهیهای پرچم را تمام حاجتم این است، باشم این مُحَرَّم را دَمِ فوّارهها از مشک سقّا آب مینوشم لباس مشکیِ ماهِ عزا را با تو میپوشم همین که نالهی یَابْنَالشَّبیبَت راه میافتد تَصَوُّر میکنم از روی مرکب، شاه میافتد ***** آه الشام تو همین جمله خلاصه شد دردام روضهی بازِ منه نگاه از بام دَمِ دروازه رسیدیم حسین جرعه جرعه غم چشیدیم حسین ما که خانوادهی عصمتیم حرفای بدی شنیدیم حسین ورودی شهر شامات حسین افتادیم توی مکافات حسین دورمون غلام و رقاصه بود دم دروازهی شامات حسین ای کشتهی گندم ری من کجا و مجلس مِی قلبم داره کَنده میشه آرومم کن از روی نی آه الشام غیرتُ الله نبند چشماتو تنهام نگران سرِ تو از این سنگام چی بگم از محل یهود جای دختران که اینجا نبود سیلی کاری کرده با صورتا که همه یا سرخن یا کبود بی تو من راهیِ بازار شدم بین نامردا گرفتار شدم وسط شلوغی و ازدحام خیلی دلتنگ علمدار شدم از زندگی سیرم کردن پای نیزهت پیرم کردن حرف از کنیزی که اومد از غصه دلگیرم کردن جانم حسین حسین حسین...