نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دستها سایبان چشمانم کاروانی ز نور میبینم در بیابان تشنهو برهوت گردو خاکی ز دور میبینم آه ای بارانیان به کوچه زنید تاکه پایان دهید فاصله را گوش اگر بدهید میشنوید بیقراری زنگ قافله را بین یک حلقه است بنی هاشم محملی خوش خرام می آید پشت پرده فرشتهای آرام باوقاری تمام می آید کور بادا و چشم و دور چشم فلک زینب از راه دور می آید سرعالم به زیر چون بانو قصد دارد نزول فرماید خیمهها یک به یک علم گردید جان عالم فدای خیمه دوست اولبن خیمهای که قد افراشت خیمهی زینب است چون بانوست خیل اصحاب گرد شمع وجود۲ چشم ها بیقرار ثارالله دست در دست باد دخترکی پا به پای حسین عبد الله هرچه کودک پیاده شد آخر بوسه از رخ عمویش کرد وعمو تا رقیه اش را دید پاک خاک از لباس و مویش کرد ناقهای روی خاک زا نوزد ضرب خورشید آسمان کم شد هرکسی بود گرد محمل عشق دست بر سینهاش زدو خم شد پرده تا از کجاوه رفت کنار رخ عیان کرد عمهی سادات گوش کن میرسد صدای حسین۲ همگی بهر عمه جان صلوات۲ هاشمیون کنار هودج نور همگی ذکر فاطمه بر لب وعلم گشت بیرق عباس در کنار کجاوه زینب آفتاب و تمام شدت آن مهربان شد به صورت عمه باد میزد به پرچم عباس سایبان شد به صورت عمه دست اکبر گرفت دستی را دست دیگر به بازوی عباس پای عباس شد رکاب حرم پای زینب به زانوی عباس یل ام البنین به چشم کشید گوشه آستین بانورا زینب اورا گرفت در آغوش بوسهای زد میان ابرو را گفت داغ تورا نبینم من عین ارامشم تویی عباس من فدایت که در مصیبتها آخرین خواهشم تویی عباس با چنین عزتو جلالو شکوه گشت خاتون پیاده از محمل
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد