نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

غبار دشت بالا رفت و می شد کاروانی آن میان پیدا به هر محمل نهان آیینهی انسیه الحوراء شگفتا کاروانی همچو اسماعیل طفلانش چو ابراهیم مردانش دو عالم بیقرارانش و باشد غبطهی پیران مقام شیرخوارانش علم در دستهای حضرت سقا قیامت را نمایان میکند آن قامت رعنا حرم در سایهسار لطف او باقی و خشکی بیابان هم صدا میزد به مشتاقی الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناولها به سوی شاه عالم چشمهای عالم بالا نگاه شاه اما در تماشای گل لیلا میان آه و اندوه شقایقها و سیل اشکهای حضرت زهرا امیر قافله چشم و چراغ مشرقین آمد (حسین آمد، حسین آمد)۲ به نام نامی ساقی کوثر خیمه برپا شد طنین انداز شد گویا صدا در پهنهی گیتی سر اهل زمین و آسمان پایین که ناموس خدا از محمل خورشید میآید به دور ناقهاش دیواری از غیرت مهیا شد نمیبیند نگاهی قامت زینب ولی پیداست از آینده حتی شوکت زینب، جلال و حشمت زینب شکوه و عصمت زینب چه گویم مدحت زینب که بر روی عباس است پای حضرت زینب و اجلال نزول دختر زهرا چنین باشد چرا که در رگش خون امیرالمومنین باشد (به این حال آمده زینب به دشت کربلا اما)۲ امان از گردش دنیا، امان از عصر عاشورا پناه خیمه مضطر شد بدون یار و یاور شد و کاری که نباید میشد آخر شد صدای نالهی جنّ و ملک آمد زمین گویا به سر میزد زمان آشفته از این داغ و در هم شد و این مرثیه اوج روضهی ماه محرم شد چه خونی در دلش کردند سوار ناقهی بیمحلش کردند
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد