
جانم فدای اشک تو و هایهای تو مردم برای نالهی واغربتای تو گریه نکن که اشک مرا در میآوری آتش به جان من زند این گریههای تو عبّاس، اگرچه چشم خود از دست داده است امّا تورا شناخت ز عطر عبای تو دستم بریده بود و تنم نیزهزار بود شرمندهام که پا نشدم پیش پای تو شرمندهام سقایت من بینتیجه ماند کردم اگرچه هستی خود را فدای تو رفتم که تاب نالهی اصغر نداشتم من میروم ولی نگرانم برای تو ای کاش نیزه بر گلوی من فرو کنند عریان کنند پیکر من را بهجای تو

عالی