نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تا شعله دست بر پر خیرالنسا گذاشت ما را میان قصهی بی انتها گذاشت باران کجاست شمع نبی ذره ذره سوخت آتش چه حسرتی به دل ابرها گذاشت دیوار و در مجال تقلا نمیدهند باید برای بال شکسته فضا گذاشت در هیچ مسلکی زدن زن روا نبود لعنت بر آنکه بدعت خود را بنا گذاشت یک بی حیا که خرمت چادر نمیشناخت روی حجاب عصمت حق ردپا گذاشت آیینه را فشار لگد تکه تکه کرد آنقدر خورده شیشه دم خانه جا گذاشت مسمار خسته فاطمه را تکیهگاه دید سر را به روی مخزن سر خدا گذاشت وقتی که گفت فضه خُزینی علی نشست مشکل زنانه بود که حیدر رها گذاشت بند طناب ولکن دست علی نبود سلمان به روی پیکر زهرا عبا گذاشت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد