
خوابی و یا بیدار خوبی یا که پر دردی حرفی بزن جان مرا که بر لب آوردی تسبیح را گم کرده ای یا گوشوارت نیست با چشم خون مرده به دنبال چه میگردی با زخم های سینه ات مردانه جنگیدی با دنده ی یک دنده ات مردانه سر کردی حتی طبیب از دیدن حال تنت جان خورد تب می کنی می سوزی اما باز هم سردی ماندم چرا از دور رنگ صورتت سرخ است وقتی که از نزدیک میبینم تورا زردی تو ذوالفقار اصلیم بودی نه یک شمشیر تو بین زنهای مدینه بیهمانندی