مردم شهر چهها بر جگرت اوردند
حاج حسین سازورپسندیدن0
بازدید49
مردم شهر چهها بر جگرت آوردند شعله بر سوختن بال و پرت آوردند دست سمتِ رُخِ همچون قمرت آوردند گل یاسم چه بلایی به سرت آوردند خواب بودی ورمِ پِلکِ تَرَت را دیدم رفتی از هوش کنارم، به خودم لرزیدم بعد از آن روز که من سوختنت را دیدم مُردم و زنده شدم زخم تنت را دیدم باورم نیست بمانی کفنت را دیدم غیرتِ کوچه و اشک حسنت را دیدم چند وقتیست که خوابش پر کابوس شده غیرت کودکمان روضهی ناموس شده وای اگر بال و پرت میل به پرواز کند زخمِ سر بستهی پهلوت دهن باز کند از تبِ نیمهشبِ تو سخن آغاز کند باید امروز نگاهت کمی اعجاز کند اشک چشمان ترت کاش امانت میداد سوزش بال و پرت کاش امانت میداد دندهی دردسرت کاش امانت میداد شب و درد کمرت کاش امانت میداد نقشی از صورت خورشید در این شام بکش بسترت سرخ شده پس نفس آرام بکش بشکند دست بزرگی که به رویت بد زد از لجِ من به روی بازوی تو آمد زد خواست تا دست بیافتد چقدر بیحد زد دشمنت زخمِ پیاپی به دلم خواهد زد با زمین خوردن تو سینهی من تیر کشید دست من را نفسِ خسته به زنجیر کشید در نگاه تو غمِ سوختنی معلوم است غمت از دوختن پیرهنی معلوم است در سراشیبی گودال تنی معلوم است کشتهی بی سر و پارهبدنی معلوم است تکههای بدنش سهمیهی هر نیزه شده زیر و رو کردنِ او زیر سرِ نیزه شده