نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

اصلا نیازی نیست از بسترت پاشی با درد پیش پای همسرت باشی هی گفتم از دردات هی گفتی چیزی نیست گفتی اگه گاهی میوفتی چیزی نیست تو دست به دیواری گفتی یکم خستم دیدم قنوتت را گفتی یکم دستم این بچهها سایه رو سر میخوان بانو تا وقت دامادی مادر میخوان بانو از رفتن و از من کمتر بگی ایکاش مادر میخواد زینب فکر عروسیش باش چشم پر آب تو نقش برآبم کرد تابوت تو اومد خونه خرابم کرد دنیا عجب خاکی روی سرم ریخته هم موی زینب هم خونم بهم ریخته طفلی حسن هر شب تو خواب عزاداره هی میگه دیواره هی میگه گوشواره زینب با دل شوره هی روتو میبوسه شونه که میوفته بازوت میبوسه تو خستهای من میدونم من خستهام تو میدونی خونم با سیلاب شد خراب تو این شبای بارونی یادت میاد اون روزایی که خواستگاری کردم و تو عمر من اون روزی بود که بیقراری کردم و یادت میاد اون روزی که قدم گذاشتی رو چشام همون شبی که اولین نگاهت افتاد تو نگام یاد میاد دست تورو بابات گذاشت تو دست من میگفت علی جان، فاطمه است تموم بوی هست من میگفت که باید کم کنی بار غم از شونِ علی فاطمه جان از این به بعد جون تو و جون علی فاطمه جان ممنونتم باتو دلم غمگین نبود تموم نه سال زندگیم هیچی مثهش شیرین نبود کار تو بیحکمت که نیست که رو گرفتی فاطمه اگه حالت خوب نیست چرا به من نگفتی فاطمه ******* بمون بهار من بمون بمون کنار من بمون سپر نمیخواد شوهرت ای ذوالفقارِ من بمون بمون عزیزم حیدر تو فتنهها تنها نزار ایشالا خوب میشی نرو رو قلبم پا نزار ***** شاعر: محمد جواد پرچمی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد