دشمن، میان کوچه چو بگرفت بر تو راه رویش سیاه باد؛ کز او شد جهان، سیاه دستش بلند گشت؛ نگویم دگر چهشد ترسم که جان شود به تن انس و جان، تباه دستش بلند گشت ولی در درون خاک از دل کشید ناله پیمبر که آه آه خورشید، مات گشت؛ تو گویی که نیمروز در کوچههای شهر مدینه، گرفت ماه گفتی که شب به خاک سپارد تو را علی تا بعد مرگ هم نکند بر رخت نگاه بر طفل دلشکستهی تو، ناله سرکنم یا بر تو اشک بارم یا عصمت اله او صبحدم شفای تو را خواست از خدا تو مرگ خویش را طلبی وقت شامگاه مظلومتر ندیده جهان از تو و علی تاریخ هست بر سخنم، بهترین گواه تو رنج خویش در دل شب میبری به گور او راز خود بهوقت سحر میبرد به چاه بردار سر زخاک و شبی همرهش بیا بنگر که بی تو شب به کجا میبرد پناه روزی عیان به خلق شود دردهای تو کان روز، مهدی تو شود بر تو دادخواه