نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

مثل یک شمع کف حجره چکیدن سخت است وسط خانهی خود زهر چشیدن سخت است از سوی همسر خود طعنه شنیدن سخت است پر خود را به روی خاک کشیدن سخت است نیست یک مرد کمی یاریِ مظلوم دهد قطرهای آب به این تشنهی مغموم دهد بی وفا خواست که آقای مرا پیر کند غصه را در دل محزون شده تکثیر کند پسر فاطمه را کوچک و تحقیر کند خواست او را وسط حجره زمینگیر کند بیحیا بر جگر سوختهاش میخندید با کنیزان جلوی حجرهی او میرقصید پسر شاه خراسان جگرش میسوزد از غم زهر جفا چشم تَرش میسوزد دست و پا میزند و بال و پرش میسوزد وسط حجره، تن شعله ورش میسوزد باورم نیست که اینها به کمک برخیزند آب را پیش نگاهش به زمین میریزند گاهی از شرم کمی رحم و مدارا خوب است نگذارید تنش را به تماشا خوب است نکشیدش به سوی بام، همین جا خوب است چه کسی گفته قد و قامت رعنا خوب است؟! حمل او روی سر چند نفر، دردسر است تیزی پله و تنگی گذر، دردسر است خوبی بام به این است مصیبت نکشد بدنش زیر سم اسب مشقت نکشد نیزه و سنگ به پیشانی حضرت نکشد آخر روضهی او کار به غارت نکشد تشنه جان داده ولی در بدنش سر دارد صحن این بام چه خوب است، کبوتر دارد شاه عالم به زمین خورده و بیحال شده پیکرش در ته گودال لگدمال شده بر سر پیراهنش صحبت و جنجال شده شمر با خنجر خود وارد گودال شده
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد