نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

مانند ابری که نم باران ندارد من خشکسالیِ دلم پایان ندارد دیروز خیلی گریه کردم، راه بلد بود چشمم توان قبر را الان ندارد من با فراقت دائماً سرگرم هستم این بینوا، کاری به این و آن ندارد دست از سرِ من برنمیدارد غم تو داغت رهایم میکند، امکان ندارد بیماری عشّاق زخمی لاعلاج است دردی که هرگز نسخهی درمان ندارد عمر زلیخا پای یوسف رفت بر باد عاشق شدن جز باختن تاوان ندارد من مطمئن هستم که نان شبهه خورده هرکس به برگشت تو اطمینان ندارد هر بار بد کردیم تو گردن گرفتی امّا به لطف تو کسی اذعان ندارد باید برای این همه اندوه مُرد باید برایت مُرد، دور از جان ندارد دارد اَجَل سر میرسد، پس کِی میآیی؟ چَشم انتظارت فرصتی چندان ندارد محتاج احسان تواَم، بر من نگاهی فرزند بیبابا سر و سامان ندارد جانِ همان پهلو شکسته، زود برگرد جان گُلی که روح در گلدان ندارد طوری لگد زد میخ در سینه فرو رفت نامرد بیغیرت مگر وجدان ندارد در اوج تنهایی صدف از دُر جدا شد مادر به غیر از فضّه پشتیبان ندارد * * * * دست در دست حسن بود که بیرون آمد مِهر با ماه از اشراقِ مدینه سر زد سوی مسجد به شکوه و عظمت گشت روان گوئیا حیدر کرّار رَوَد در میدان نه به کف دِشنه و نه خنجر و تیغ و عَلَمی قصد کردهست کند فتح فدک را به دَمی گام مردانهی او لرزه به عالم انداخت گرد و خاک رَهِ او خیبر دیگر میساخت کوچهها گرمِ تماشای خداوند جلال عرش در زیر قدمهاش رسیده به کمال خطبه آغاز شد و با سخنش شد محشر ذوالفقار آخته انگار علی در خیبر محضر هیبت او کوه اُحُد زانو زد آسمان سجده به خاک قدمِ بانو زد بانگ زد دست از این خواب گران بردارید هرچه دارید همه از من و حیدر دارید سرِ این سفره اگر روزیِ خود را بستید همگی ریزهخورِ حیدر و زهرا هستید گردش چرخ و فلک نیز به دستان علیست در رگ و ریشهی زهرا به خدا جانِ علیست اگر از بند به بند تن من جان برود نگذارم که علی بیکس و تنها بشود به رُخِ سرخ و کبودی تن و بازویم تا زمانی که نفس هست علی میگویم حُرمت نان و نمک حقّ علی بود، علی غَرَض از باغ فدک حقّ علی بود، علی آنچنان تیغ کلامش نفس از دشمن بُرد عاقبت پرچم حیدر به سر مسجد خورد تا شنیدند حقیقت به رَهَش افتادند با خجالت فدک فاطمه را پس دادند حسنش بود که تکبیر مکرّر میگفت طیّبالله به شورِ دمِ مادر میگفت آفرین بر تو و بر خطبهی تو مادرِ من همه دیدند چطور آمده قرآن به سخن دست در دست حسن بود که بیرون آمد بعد چندی همه دیدند که لبخندی زد گرچه زن بود، ولی نیست چو او مرد غیور کوچهها از قدمش پر شد از احساس غرور ناگهان سایهی یک پَست به دیوار افتاد بند بندِ فلک از دست ستم شد فریاد تیره شد کوچه و در شهر سکوتی پیچید دستِ شب، رنگ سیاهی به رُخ ماه کشید کوچهی تنگ و دل سنگ و خدا رحم کند حضرت حوریه و جنگ و خدا رحم کند میوزید از دل کوچه خبری سرخ و کبود دیدهای تَنگ و حرامی به فدک دوخته بود دور و بَر را نظری کرد نباشد خبری یا مبادا که از این رَه گذرد رهگذری هر چه مادر به عقب رفت عَدو پیش آمد عاقبت تکیه به ناچار به دیواری زد ناگهان سایهی دستی روی خورشید افتاد پسرش سینه سپر کرد، بر او زد فریاد جگر شیر حسن داشت ولیکن اَفسُرد دستش از روی سرش رد شد و بر مادر خورد ضربهای از دو طرف بود و خسوفی پُر درد رحم بر بیکسی فاطمه دیوار نکرد آنچنان زد که ملائک همه با صوت حزین همه گفتند به هم عرش خدا خورد زمین تلخ این بود حرامی به خودش میبالید تلختر اینکه به اشک حسنش میخندید با تمسخر نظرش سوی حسن تا افتاد پارههای فدک فاطمه را دستش داد گفت این حقّ شما خندهکُنان رفت که رفت با غرور از ستمش نعرهزنان رفت که رفت مانده گریان حسن و فاطمه و سختی راه دو قدم گریه و اشک و دو قدم ناله و آه با پر و بال شکسته نفسش بند آمد نفس همقدم و همنفسش بند آمد راه میرفت و به لب داشت به زحمت سخنی حسنم حرفی از این قصّه مبادا بزنی راه کوتاه ولیکن نه از این فاصله شد هر قدم روی زمین خوردن او مسئله شد بذر ظلمی که در آن کوچهی غم دشمن داشت حاصلش عصر دهم لشکر کوفی برداشت برگِ گل از ستم و سیلی و غارت پژمرد دست نامحرم کوفی به پرِ معجر خورد * * * * اللّهُمَّ عجِّل وفاتی چقدز آخه از علی رو بگیرم اللّهُمَّ عجِّل وفاتی چقدر آخه دستِ بیجون و به پهلو بگیرم شهر بیبابا، غربت مولا ، ناله پشت ناله وقت راه رفتن، دست به دیواره، زن هجدهساله وای از این شبایی که بیسحره زندگی برای من دردِ سره هرچی میکشم از این میخ دره اللّهُمَّ عجِّل وفاتی قاتلم میخواد بیاد عیادتم نمیخوام زندگی و دیگه تمومه طاقتم وای از این زخم غلاف بیهوا منو داره میکُشه موی سفید مجتبی حسن و کوچه، حسن و سیلی، حسن و گوشواره حسن و حسرت، تا سحر هر شب، بیصدا میباره کوچه و یه بیحیای بد دهن ای خدا کاش نمیزد سیلی به من لااقل جلوی چشمای حسن اللّهُمَّ عجِّل وفاتی سَریعا چشم به راهه محسنم تو آسمون میخ در برای فاطمه دیگه نذاشته جون اللّهُمَّ عجِّل وفاتی سَریعا به پریشونی موهای حسین من زمینگیرم و بارونی چشمای حسین وای از این دنیا، زندگی من، شده غم پشت غم وای از این دنیا، کاش حسینم رو، با خودم میبردم داره میکُشه منو پیرُهنش خاک و خون میشه یه روز کفنش مثل مادرش غریب میکُشنش * * * * آه مادر جلو چشم علی زدنت آه مادر جلو چشم حسن کشتنت آه مادر لااقل بابات کرد کفنت اما حسینت زیر سُمِّ مرکب افتاد پیش چشم زینب افتاد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد