نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

گفتم پدر خود را دوباره در نجف دیدم از بس علی گفتن دل من حیدرستان است در زیر ایوان طلایش سجده میچسبد رو بر ضریحش سجدهگاه هر مسلمان است در پشت این در دست خالی بر نمیگردی شاه است هرکس که گدای شاه مردان است قربان آن آقا که سلطان سلاطین است قربان آن خالق که بابای یتیمان است گفت از یتیم و گم شدن شد اشک جاری با یاد دختر بچهای که کنج ویران است میگفت بابایی کجا بودی کتک خوردم یعنی رقیه بی رمق بیتاب بی جان است عاشق ز معشوقش نشان دارد تماشا کن مثل سر تو معجر من دستگردان است تو آمدی و از دوباره ضعف کردم من از بس که همراه سرت عطر خوش نان است موی مرا از پشت سر در دست خود پیچید سردرد من از دست زجر نامسلمان است
هنوز نظری ثبت نشده