نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شب است و کوفه غمگین و چشم بیدارش گره گشا گره افتاده است درکارش یتیمها همه قرآن به سر، دم خانه و هرکه هست به فکر شفای بیمارش نگاه سرخی این دستمالْ سر نکنید که روی زرد گذشته ست کار از کارش فلک برو که علی را تو پیش از این کشتی شبی که داغ نشاندی به سینه یارش ندید دنیا از او بلندمرتبه تر ندید دنیا کوتاهتر ز دیوارش به گریه زینب خود را سپرد دست حسین حسین را به ابوفاضل علمدارش علی که رفت از این شهر زینبش هم رفت ولی دوباره به این کوفه میخورد کارش غریب بود ولی کوفه مثل شام نبود که راهشان ببرند از میان بازارش سر حسین دگر بند نیست بر سر نی که سنگ پشت سر سنگ داده آزارش ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد