نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

چشم انداخت ببیند همه ی صحرا را در نظر داشت كه در مشك كند دریا را قصدش این بود كه با دست قلم هم كه شده در حرم خط بزند دلهره ی زنها را رود می گفت كه یك جرعه مرا مینوشد عشق میگفت كه نشناخته ای سقا را با سر انگشت خودش روی تن آب نوشت دیدی آیا لب خشك پسر مولا را راه افتاد به سمت حرم آل الله دید در روبروی خود همه ی دنیا را دست افتاد زمین مشك نیفتاد زمین تا به دندان ببرد آبروی زهرا را رفتی و با رفتنت چه بر سر من رفت هر چه توان داشتم ز پیكر من رفت پشت و پناه یكی دو روزه من نه یك جبل الرحمه از برابر من رفت گفتم الان ان كسر ظهری دردم از این است كه برادر من رفت گفتم ابوالفضل هست غصه ندارم عیب ندارد اگر كه اكبر من رفت بس كه بلند است هلهله بگمانم كوفه خبردار شد كه لشگر من رفت خواهر من یك به یك به اهل حرم گفت وای ابوالفضل رفت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد