نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

وقت است كه از چهرۀ خود پرده گشايي تا با تو بگويم غمِ شب هاي جدايي اسپندم و در تاب و تب از آتشِ هجران چون عودم و از سوختنم نيست رهايي من در قفسِ بال و پَر خويش اسيرم اي كاش تو يك بار به بالينِ من آيي در بنده نوازي و بزرگي تو شك نيست من خوب نياموختم آدابِ گدايي عمري ست كه ما منتظر آمدنت، نه تو منتظرِ لحظۀ برگشتن مايي مي خواستم از ماتمِ دل با تو بگويم از ياد رود ماتم و دل چون تو بيايي امشب شده اي زائرِ آن تربتِ پنهان يا زائرِ دلسوختۀ كرب وبلايي اي پرسشِ بي پاسخِ هر جمعۀ عشّاق آقا تو كجايي، تو كجايي، تو كجايي ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد