من از اشکی که میریزم زچشم یار میترسم
میثم مطیعیپسندیدن2
بازدید4.5K
من از اشکی که میریزم ز چشم یار میترسم از آن روزی که اربابم شود بیمار میترسم رها کن صحبت یعقوب و دوری و غمِ فرزند من از گرداندنِ یوسف سرِ بازار میترسم همه گویند این جمعه بیا ، امّا درنگی کن از این که باز عاشورا شود تکرار میترسم هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم ز هجرانت نترسیدم ولی این بار میترسم طبیبم داده پیغامم بیا دارویت آماده است از آن شرمی که دارم از رُخِ عطار میترسم تمام عمر، خود را نوکرِ این خاندان خواندم از آن روزی که این منصب کند انکار میترسم