
نرم شد از نوای تو فولاد آب شد از دعای تو آهن در عزای تو گوشهی زندان غل و زنجیر میکند شیوَن سیلیِ بیاَمان و وقتِ اذان؟ تازیانه ترانهی سحر است؟ دشمن از آب هم مُضایقه کرد خشک شد از عطش، دو چشمِ تر آن سه روزی که پیکرِ پاکت چون گُل افتاده بود بر روی خاک بوی عطرِ بهشت پَر میزد از زمین تا فراتر از افلاک آه ای خونِ پاک! جوهرِ سرخ! من به پویاییِ تو مینازم آه ای استخوانِ خُرد شده قلم از قامتِ تو میسازم بنویسید زخم، زخمِ زبان آخرین ضربهی شکنجهگر است بنویسید ناسزا گفتن بدترین حَربهی شکنجهگر است کَس نداند که بَدزبانیِ او با دلِ خونِ این اسیر، چه کرد حیف از نامِ مادرم زهرا که سگی پَست بر زبان آورد دستهای تو وارث حیدر ارث از فاطمهست روی کبود بارها در سیاهچالِ بلا در و دیوار بود و آتش و دود **** اگر بنشسته میخوانم نمازم را ببخشایم که دیگر قُوَّتی در من نمانده تا رَهی پویم منم آن خسته زندانی که ممنوعُ الملاقاتم ملاقاتیِ من با من کند بیداد، ای مادر به جسمم نام تو با تازیانه نقش میبندد زمانه دید که میراثِ تو بر من داد، ای مادر