
نازم آن آهو که ضامن شد، امام هشتمینش میسزد گر حور گردد با تفاخر همنشینش بوی عطر جان وزد از گرد سُمِّ نازنینش جای دارد صبحدم، خورشید تابد از جبینش ضامن آهو نخوانش؛ منجی خلقت بدانش این تو و این آستانش؛ باش یکدم میهمانش میپذیرد از کرم، هم غیر را هم آشنارا درد بیدرمان عالم را شفا در بارگاهش آهو و گرگ بیابان، لابه گیرد در پناهش سجده آرد روز و شب بر آستان خورشید و ماهش سنگ سلمانی، طلای ناب گردد از نگاهش اصل دین، تفسیر از او؛ جاودان، تکبیر از او گردش تقدیر از او؛ نقش پرده، شیر از او دارد او در پنجه، اعجاز تمام انبیاء را ای خراسان! بر زمین نه، بر فلک هم رهبری کن با غبار خویش بر چشم ملک، روشنگری کن ناز بر فردوس آر و پیش رضوان، دلبری کن خضر را از آب صاف جویبارت، ساغری کن محفل خاصّ خدایی؛ کعبهی اهل ولایی هم حریم مصطفایی؛ هم نجف، هم کربلایی در تو میبینم بقیع و کاظمین و سامرا را ای خراسان! ای که بیشک قبلهی اهل یقینی ای خراسان! مهبط فیض خداوند مبینی ای خراسان! مدفن فرزند ختم المرسلینی ای خراسان! برتر از عرشی؛ اگرچه در زمینی چشمهچشمه، شور داری؛ صحنهصحنه، طور داری لمعهلمعه، نور داری؛ دستهدسته، حور داری جان مایی؛ زانکه داری در بغل، جسم رضا را ای به دور زائرت پروانه، جان آفرینش ای به مدحت، روز و شب گویا زبان آفرینش از تو آب زندگی نوشد روان آفرینش خوشهای از خرمن فیضت، جهان آفرینش سعی عالم را صفایی؛ درد جانها را دوایی زخم دلها را شفایی؛ با غریبان آشنایی مینوازی همچو مهمان عزیز خود، گدا را آفتاب صحن تو از سایهی طوباست خوشتر گوشهی ایوان تو از جنّةالاعلاست خوشتر قطرهی باران تو از وسعت دریاست خوشتر پای دیوار تو، خواب از لیلةالأسراست خوشتر ای به دامان تو دستم! ای ولایت بود و هستم گرچه بیمقدار و پستم؛ هرچهام، دل بر تو بستم دردم امّا حق نشانم داده این دارالشّفا را ای خدایت داده پیش از بندگی، حکم خدایی ای ز شاهی خوبتر برگرد، صحنینت گدایی زندگی یعنی به خاک مقدمت، گشتن فدایی وای اگر افتد میان ما و تو، روزی جدایی ما گناه و تو ثوابی؛ ما کویر و تو سحابی شافع یومالحسابی؛ آفتابی آفتابی دستگیری کن به محشر، میثم بیدست و پا را