نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

نه صبر به دل مانده نه در سینه قرارم بگذار چو آتش زِ جگر شعله برآرم گر زحمتت افتد که نهی پای به چشمم بگذار که من چشم به پایت بگذارم یک لحظه بزن بر رُخ من خنده که یک عمر با یاد لبت خنده کنان اشک ببارم خجلت کشم از دیده و از گریهی عمرم گر پیشتر از آمدنت جان بسپارم بگذاشتهام بر روی خاک حرمت رو شاید گنه از چهره بشویی به غبارم حیف از تو عزیزی که مَنَت یار بخوانم لیکن چه کنم جز تو کسی یار ندارم دادند مرا دیده که روی تو ببینم بی دیدن رخسار تو با دیده چه کارم در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید در جان که خاک کربلای تو باشم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد