
مشک بر دوش و علم در ید بیضایش بود جلوه ی شمس و قمر هاله ی سیمایش بود آسمان ماتِ زمین بود زمان بی حرکت تا اَنا بنُ علی اش ذکر رجز هایش بود سوره ی معجزه نازل شده بر صورت او جوهرِ یا للعجب در قد و بالایش بود قُدسیان بر در او گرم عبادت اما دست بر سینه غلام درِ آقایش بود میشد آماده که دلشاد کند جمعی را مادری کنج حرم گرم تماشایش بود لب خشکیده ی اصغر رمقش را می برد خجلت از مرتبه ی حضرت سقایش بود بین خیمه زِرِهش را به تنش محکم کرد آسمان ها همگی زیر قدماهایش بود آن طرف دختر نوپای عطش سوخته ای دست در دست پر از غربت بابایش بود دخترک رفت که جامی ز سبویش بچشد "وَ ان یَکاد" ی به سر و روی عمویش بکشد در دلش گفت که این مرتبه چون هر بارش هر کجا رفت خدایا به سلامت دارش باد پیچید و صدایی به حرم سر زد و رفت چون خیالی که نظر بر رُخِ باور زد و رفت مثل سرباز زِ ره آمده فرمانده ی کل احترامی به بر دختر حیدر زد و رفت اَبروان را گره در هم زده از بغض و به سر گفته های حسن از کوچه و مادر زد و رفت عزم جزمش نفس حادثه را بند آورد هی به مرکب ز غصب مرد هماور زد و رفت رفتنش را چه بگویم که بیان را را مانده آنچنان تاخت کزو دست زمان جا مانده شیر و شمشیر به هم ساخته در عمق بلا محو رزم آوریش ریگ زمین، مرغ هوا لبه ی تیغ حرامی کش و فنِّ جَدَلَش می کشد بر ورق دیو زمان خط فنا یک تنه ولوله انداخته بر سینه ی موج تک یل بی مثل نابغه ی کرب و بلا نظم شعرم را وقارش ریخت در هم ناگهان از تحیر مانده انگشت در دهان کروبیان روی زین مانند کوه و خوود ِبابا روی سر ....... پرچمش را برده بالا تا بداند عالمی یل یاتار طوفان یاتار یاتماز حسینون پرچمی غیرت الله چو دریا به خروش آمده بود خون شیر علوی باز به جوش آمده بود مثل یک صاقعه ی تاخته بر لشگرِ بید پُشته ای ساخته از کشته ی یاران یزید همه گفتند علی آمده از سمت نجف یا حسن روز جمل تیغ گرفته است به کف جامه ای را ز شجاعت به تنش دوخته بود یا علی گفته و رخساره برافروخته بود صف به صف میمنه را ریخته در هم کرده سر به سر میسره را مثل جهنم کرده مارِد آمد به میان نیزه به کف آخر کار بین خون غرق شده مرکب او رَم کرده پهلوانان همه دیدند که عباس چه سان نیزه را در بدن بی سر او خم کرده یک به یک شیر، پلیدان بنی شیطان را از سر هیمنه ی هاشمیان کم کرده باز کرده زره اش را که نفس باز کند بار دیگر به تنش بسته و محکم کرده روی خود را به حرم کرده و لبخند زد و در خودش رفته و ناگاه تجسم کرده پیش چشمان پر از مهر رباب اصغر را بین آغوش کشیده است و مُعمَم کرده رد شد از روی خطر نعره ی یا فاطمه زد پرچم آل علی را به لبِ علقمه زد تا که افتاد به شب هیبت سبز علمش علقمه آب شده ریخته زیر قدمش تا نشسته ست به دستان عمو بوسه ی آب مشک لبریز شد از خنده ی شیرین رباب تحفه اش را به سر دوش حمایل کرده مرکبش را به دل حادثه مایل کرده راه کج کرده ز دریا و به نخلستان رفت تشنه لب ساقی سرمست سوی مستان رفت بی مهابا و دلیرانه فقط می تازد به چنین شیر نری شیر خدا می نازد آن چنان تیغ کشیده است و چنان تارانده ملک الموت هم از سرعت او جامانده راه از نیمه گذشته است و قیامت کرده یک تنه آمده تفسیر شهامت کرده پهلوانی که سرا پا همه علم است و عمل جان خود را سپر امر ولایت کرده فکر جان را زِ سر انداخته در پیکارش نگران بود مبادا که بیفتد بارش تیغی از دست کمین آمد و واویلا شد در میان ملکوت همهمه ای بر پا شد تا که سالم برسد مشک به طفلان حرم بین میدان بلا نظم تنش ریخت به هم زحمت دست قلم را به سر دوش گرفت مشک را دست چپ اینبار در آغوش گرفت بس که خون رفته ز دستش نگهش تار شده بین گرما و جراحات گرفتار شده پشت مرکب متعادل شدنش سخت شد و کار ارباب و رباب از همه دشوار شده روضه ی دست قلم گشته ی سقای حرم لحظه ای بعد در آن معرکه تکرار شده وقت آن بود که باران غم آغاز شود عضو در عضو در آن قائله جانباز شود دست ها رفت ز دست و گره افتاد به کار باید اینبار به دندان گره اش باز شود پشت یک نخل کماندار کمان را برداشت تیر را بین دو انگشت خودش تا که گذاشت تیر از آن چله رها شد به دل مشک نشست آب ها ریخت زمین تا که دل مشک شکست حرمله حال پریشان شده اش را تا دید همه جا تار شد و چشم عمو تیر کشید گوییا لحظه ی پایانی دنیا شده بود تیر بد جور به چشم تر او جا شده بود یک نفر آمده از راه چنان حرمله پست نیشخندی به لبش بود و عمودی در دست دست خود را به هوا برده و آورده فرود سر عریان عمو لنگر سنگین عمود عرق شرم به چشمش ز جبین می افتاد اولین مرتبه اش بود زمین می افتاد ***