نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

عاشق همیشه قسمتَش حیرانشدن بود کار گریبان بیسَر و سامانشدن بود اوّلقرار ما دو تا قربانشدن بود رفتی و سهم من بَلاگردانشدن بود یک سال و نیم آتشگرفتن سهم من بود تقدیر پروانه از اوّل سوختن بود یک سال و نیم از رفتنِ تو گریه کردم با هر نَخ پیراهن تو گریه کردم خیلی برای کُشتن تو گریه کردم با خندههای دشمن تو گریه کردم هر شب بدونِ تو هزاران شب گذشته دیگر بیا آب از سرِ زینب گذشته آخر مرا با غصّهی ایّام بُردند با خاطرات سیلی و دشنام بُردند بین همان شهری که بَزم عام بُردند این آخرِ عمری مرا در شام بُردند پروانهها خاکسترم را جمع کردند از زیرِ سایه بسترم را جمع کردند گفتم به عبدالله که یاد قَرَن کن کمتر کنارم صحبت از باغ و چمن کن این آخرِ عمری مرا رُو به وطن کن من را میان کهنهپیراهن کفَن کن با قاسم و عبّاسم و اکبر بیایید من را به سوی کربلا تشییع نمایید حالا دگر بال و پَری دارم، ندارم در آتشَت خاکستری دارم، ندارم من سایهی بالاسَری دارم، ندارم چیزی بهجز چشم تَری دارم، ندارم باور نخواهی کرد با اغیار رفتم خیلی میان کوچهها دشوار رفتم با چادر پاره سرِ بازار رفتم یادم نرفته دست بَر پهلو گرفتم با آستینم با چه وضعی رُو گرفتم یادم نرفته دور تو جنجال کردند جمعیتی را وارد گودال کردند آن ده سواری که تو را پامال کردند دیدم تَنَت را زنده زنده چال کردند یادم نرفته دست و پا گم کرده بودم در گوشهی مقتل تو را گم کرده بودم دیر آمدم، دیدم سرَت دستِ کسی بود عمّامهی پیغمبرَت دستِ کسی بود هم یادگار مادرَت دستِ کسی بود هم روسریِ دخترَت دستِ کسی بود هم خویش را پهلوی تو انداختم من هم چادرم را روی تو انداختم من
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد