
شبی رسیده زِ رَه، شب نگو، بگو سالی ببین زِ خواجهیِ رِندان گرفتهام فالی نمازِ شامِ غریبان به گریه آغازم به مویههایِ غریبانه قصه پردازم سلام کوهِ غم و کوهِ صبر و کوهِ بلا سلام حنجرهیِ بیبدیلِ کرب و بلا تو با مرامِ حسینی میانِ کوفه و شام بنایِ ظلم فرو ریختی به تیغِ کلام بگو به ما که به گوشَت مگر چه خواند حسین بگو، مگر زِ لبانش چه دُر فِشاند حسین بگو که گفت: من این راه را به سر رفتم به پایبوسیِ این راهِ پر خطر رفتم تو هم به پای بیا، ما نگاهمان که یکیست مراممان که یکی، رسم و راهمان که یکیست بگو که گفت: هَلا نورِ چشمِ من زینب بخوان به نامِ گلِ سرخ در صحاریِ شب بخوان که دود شود دودمانِ دشمنِ تو بنایِ جور فرو ریزد زِ خطبه خواندنِ تو نبینمت که اسیرِ حرامیان باشی اسیرِ فتنه و نیرنگِ شامیان باشی که در عشیرهیِ ما عشق، ارثِ اجدادیست اسارت است که سنگِ بنایِ آزادیست سلامِ ما به اسارت، سلامِ ما به دمشق سلامِ ما به پیامآورِ قبیلهیِ عشق