
پس از تو جان برادر، چه رنجها که کشیدم چه شهرها که نگشتم، چه کوچهها که ندیدم به سختجانیِ خود آنقَدَر نبود گَمانم که بیتو زنده ز دشت بلا، به شام رسیدم برون نمود در آن دم چو خَصم، پیرُهنت را به تن ز پنجهی غم، جامه هر زمان بدریدم چو ماه چهارده دیدم، سر تو را به سر نی هلالوار ز بار مصیبت تو، خمیدم زدم به چوبهی محمل سر آن زمان که سر نی به نوک نیزهی خولی، سر چو ماه تو دیدم ز تازیانه و طعنِ سنان و طعنهی دشمن دگر ز زندگی خویش گشت قطع امیدم میان کوچه و بازار شام پای پیاده سر از خجالت نامحرمان به جِیب کشیدم شدم چو وارد بزم یزید، بازوی بسته هزار مرتبه مرگ خود از خدا طلبیدم ******* لیلایت اینکه خیمه زده زیر پای تو بار دگر بگو که اذان گوید اکبرت این زن که لطمه بر خودش اینگونه میزند او کیست نجمه است عروس برادرت آقا سکینه جملهی اشکش سوالی است یعنی کجاست قبر علمدار لشکرت در کربلا هنوز زنی گریه میکند زینبکُش است نالهی محزون مادرت پیغمبری نما و دو دستت برون بیار از دست من بگیر بقایای دخترت من نیز با تو کشته شدم روز واقعه اذنی بده که با تو دفن شود با تو خواهرت نذرش قبول سایهنشینی نمیکند از بس که هست بر تو وفادار همسرت (سر پیراهن تو گریهی من را درآوردند میان اینهمه کشته چرا تنها تو عریانی خبر داری توکه رفتی به کوچهگردی افتادم به تو از من فقط هجران رسید آن هم چه هجرانی) (خشتهای این خرابه سنگ غسلش میشوند یک علی باید دوباره غسل یک زهرا کند)