وقف اشک است زندگانی من
حنیف طاهریپسندیدن5
بازدید1K
وَقفِ اَشک است زندگانیِ من اِی که از کودکی شدی غمِ من آه در قَبرِ من به من بَرگرد اِی شبِ اَوّلِ مُحرَّمِ من چون نَهالی که اَشک پایش ریخت در عَزایت شدم سِتُرگ حسین اَلسَّلام اِی حقیقتِ مَحزون اَلسَّلام اِی غمِ بزرگ، حسین این زبانی که بُرده نامِ تو را پاسخِ "مَن اِمام؟" خواهد گفت چشمهایی که شدهاست خیس از اَشک عاقبت بِینِ قَبر خواهد خُفت یاد کردم ز عاشقانی که حَسرتِ روضههات را دارند پدرانی که این مُحرَّم را زیرِ سنگِ لَحَد عزادارند مادرانی که مانده از آنها چادری مِشکی و گلِ لبخند قَد نداد عُمرشان که این دهه هم قیمهی نَذریِ تو را بپزند مادرانی که چادرِ آنها خِیمههای تو را به پا میکرد یاد کردم از آن اَلَنگو که مادرم خَرجِ روضهها میکرد زندگانی عزیز بود و شَریف تا زمانی که زیرِ پرچم بود دوست دارم که خون گریه کنم شاید این آخرین مُحرَّم بود