نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از موالیِ حسینی جون نام او غلام شه شهان او را غلام دکه عطار دین را مُشک تر کعبهی کوی حسینی را حَجَر عشق را بس شهرهایِ محکم است زان میان او چون سواد اعظم است گاه عبدالله زیبِ دوشِ او گاه اصغر زینتِ آغوش او دید چون در کربلا اوضاعِ جنگ در پیِ خدمت کمر بربست تنگ شاه گفتا ای غلامِ دل فکار رو به راه خود مرا تو گذار عرض کرد ای سبطِ پاکِ مصطفی دور باشد این ز آئینِ وفا روز نعمت کاسهلیس خوانِ تو روز نقمت دور از سامانِ تو هست آزادیِ من در بندگی من نخواهم بیوجودت زندگی من نخواهم زندگانی در جهان بعد مولایان و مولا زادگان دید چون خضرِ بیابانِ نجات اندر آن ظلمت عیان آبِ حیات طرفه بدری در شب دِیجور دید لیلةُ القدری سراسر نور دید طینتش را یافت چون علیین نژاد لاجرم رخصت برای جنگ داد یافت اذنِ جنگ چون از شاهِ دین شد روانه جانبِ میدان کین بر سپاهِ کوفیان شد حملهور زد به جانِ جمعی از اینان شرر ناگهان افتاد از زین بر زمین همچو مُشک نافه از آهوی چین پیکرش در خاک و خون چون شد قرین از وفا آمد بره او شاهِ دین آن چه با فرزند خود اکبر نمود باغلام خویش آن سرور نمود خود نهاد از مهر رو بر روی او گفت "اَللّهُمَّ بَیِّض وَجهَهُ" گفت راوی در میان قتلگاه دیدم او را ، با رخی مانند ماه
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد