روایت است که یک روز حضرت زهرا
حنیف طاهریپسندیدن20
بازدید2.2K
روایت است که یک روز حضرت زهرا رسید گریه کنان نزد خواجهی دو سرا گرفته بود به بر زینب عزیزش را چه زینبی که ستوده فلک کنیزش را جمال فاطمی او شبیه مادر بود ولی ز اشک دو چشمش دو بحر گوهر بود بگفت فاطمه در محضر رسول خدا که ای به خاک تو جان تمام خلق فدا رسیده فاطمهات را ز غصه جان بر لب چرا نمیشود آرام دخترم زینب هماره از دل او آه و ناله برخیزد به روی دست من از صبح اشک میریزد نبی گشود دو دست و ز دامن زهرا به روی سینه چو قرآن گرفت زینب را گرفت در بغل او را به احترام تمام صدای گریهی او لحظهای نشد آرام علی گشود دو دست و ورا گرفت بهبر نشد خموش دمی بر فراز دست پدر حسن رسید ز بابا گرفت او را باز ولی نگشت خموش آن همای وحی حجاز به سینه ناله و اشکش ز دیده جاری بود که سیّدالشهّدا دستهای خویش گشود گرفت خواهر خود را چو جان خود در بر کشید دست نوازش وِ را به صورت و سر چنانکه بحر خروشنده اوفتد ز خروش صدای طوطی وحی مدینه شد خاموش ز روی شانهی جدّ و اب و برادر و مام به وصل گمشدهی خود رسید و شد آرام گمانم آنکه به او با اشاره گفت حسین که وقت گریهی تو نیست ای فروغ دو عین هنوز شعلهی آتش بر این سرا نزدند هنوز مادر مظلومهی تو را نزدند هنوز غربت حیدر ندیده گریه مکن کبودی رخ مادر ندیده گریه نکن نگاهدار بر آن لحظه اشک و زمزمه را که بشکنند در این خانه دست فاطمه را مریز اشک و مزن ناله و مکن زاری هنوز از سر بابا نگشته خون جاری هنوز خون به دل زار ما نکرده کسی هنوز فرق علی را دو تا نکرده کسی شرار آه تو روزی ز سینه برخیزد که از گلوی حسن لخته لخته خون ریزد سرشک دیده میفشان به برگ یاسمنت هنوز تیر نباریده بر تن حسنت صبور باش میفشان سرشک از دیده هنوز جسم حسینت به خون نغلطیده زمام گریه نگهدار تا که در گودال کنند سم ستوران تن مرا پامال زمان گریهی تو لحظهایست خواهر من که بوسه گیری از پاره پاره حنجر من هنوز نیزه به کتف و به شانهات نزدند کنار پیکر من تازیانهات نزدند هنوز شام بلا را ندیدهای زینب هنوز طشت طلا را ندیدهای زینب هنوز پیش رویت اهل شام صف نزدند هنوز پای صدای حسین کف نزدند هنوز سنگ بلا بر سرت نباریده هنوز کوفه به اشک غمت نخندیده مریز اشک به صورت ز دیده پیوسته هنوز چوبهی محمل سر تو نشکسته اگرچه دختر زهرا ز گریه شد خاموش ولی درون وجودش چو بحر داشت خروش پس از گذشت زمان روزگار پیرش کرد به دشت کربوبلا عاقبت اسیرش کرد اگرچه کوه بلا دمبهدم کشید به پشت خدا گواست که داغ حسین او را کشت در آخرین دم خود یاد نازنین بدنی به روی سینهی خود داشت کهنه پیرهنی چه کهنه پیرهنی پاره پاره چون جگرش گرفته بود چو جان عزیز خود بهبرش ****** نیست عباس و علیِ اکبرت بین دشمن مانده تنها خواهرت لطف خود را باز یارم کن حسین خیز از جا و سوارم کن حسین ای شتربانان مرا یاری کنید ناقهها بهرم عزاداری کنید ساربانان لحظهای آهستهتر