
اشک غربت، به چشمهای فلک رخت ماتم، به قامت دنیا بوی شهر مدینه، پیچیده بین هر کوچه، از بهشت خدا بوی غربت همیشه میآید از سر قبر بی چراغ کسی دل تنگ مدینه میسوزد با تب شعلههای داغ کسی جان عالم، فدای قبری که غیر خورشید، سایبانش نیست نه ضریحی، نه سقف آینهای بر سرش، غیر آسمانش نیست خواب بودم، شرر عشق تو بیدارم کرد مست بودم، تشر عشق تو هوشیارم کرد دل من باز روضه میخواهد روضهی غربت شقایق را روضهی حرمت و شکستن را روضهی گریههای صادق را روضه ای را که باز میخواهم پر پروانه را، بسوزانند اصلا انگار، شیوهی خصم است نیمه شب خانه را، بسوزانند وحشیانه هجوم آوردند دشمنت داشت خنده سر میداد با طنابی که بست، دست تو را تا کشیدند، عمامهات افتاد نه عبایی، به روی دوشت بود پا برهنه ز خانهات، بردند ای محاسن سفید شهر رسول خون دل، اهل خانهات خوردند بین آن کوچهای، که باریک است چه غم گریه آوری داری از زمین خوردن تو، فهمیدم چقدر ارث مادری، داری ارث آن مادری که در کوچه صورتش در هجوم سیلی بود بعد از آن ضربه، سخت وا میشد پلکهایی که شد، سیاه و کبود ولی آقا، خیالتان راحت بین آن کوچه، ظلم باطل شد معجره، مادر زمین خورده بین صورت و دست، حائل شد گرچه بردند وحشیانه تو را تازیانه نخورد، همسر تو خانهات را اگرچه سوزاندند زخم خاری، ندید دختر تو گرچه بردند وحشیانه تو را خواهرت بین کوچه... از قفا بی هوا، به پنجهی باد موی طفلت، دگر کشیده نشد کربلا کربلا کربلا الهم الرزقنا...