
مردی غروب کرد، وقتی افق شکست خورشیدِ دیگری جای پدر نشست او یک امام بود هر چند بیقیام او یک رسول بود جبریل شاهد است در آخرین کلام حرفش نماز بود او جعفرِ خداست، پیری که بود و هست از پای منبرش بستند دستِ او قومی عبا به دوش جمعی قلم به دست ای امامِ صادق..... آتش چه میکند با خانهی خلیل کاذب چه میبرد از صادقِ اَلَست حرف از ثواب شد تشیع آمدند ای دَهرِ نابکار ای روزگارِ پَست کاش از ره ثواب جمعی به کربلا تشیعِ شاه را بودند پای بست وقتی افق شکست راسی طلوع کرد منبر سنان شد و واعظ بر آن نشست حسین